روایتی تلخ از تکرار تاریخ؛ آنجا که غارت، باجگیری و بادهای موسمیِ گمراهی، صنعت بیمه را در مه فرو میبرد
اخبار بانک و بیمه پایشگر– گویی تاریخ، لجوجتر از آن است که درس بگیرد. سلطان محمود غزنوی با شمشیر و خزانهداریاش رفت، اما سایهاش هنوز بر سر برخی ساختارها سنگینی میکند.
آنها که امروز در صنعت بیمه، با چهرههای بزکشده و شعارهای فریبنده، همان راه را میروند، فقط ابزارشان عوض شده، نه نیتشان.
میگویند سلطان محمود غزنوی در زمان خود، هرجا چشمش به سبزی جعفری میافتاد، دلش میلرزید.
جعفری برای او فقط یک سبزی نبود؛ نشانهای بود از ولعِ بیپایان برای بلعیدن هرچه سبزی است، از باغ گرفته تا بیتالمال.
حالا قرنها گذشته، اما عجیب است که جعفری هنوز هم در برخی سفرهها، طعم غارت میدهد.
در آن دوران، سلطان محمود با شمشیر میگفت «حق من است».
امروز، سلطانهای متکبر با برگزاری جلسه خصوصی و آوردن دستگاه کاغذ خورد کن! ، اتاق بحران تشکیل داده و با لبخندهای مصنوعی و وعده و وعید گرفتن پست های عالی در آینده ای نزدیک، و جبران زحمات مزدوران، همین جمله را تکرار میکنند، فقط با ادبیاتی شیکتر.
بادهای موسمی آن زمان، گردوغبار میآوردند.
بادهای موسمی امروز که بیشتر از روی معده بلند می شود!، اما نام خانوادگی دارند؛
بادهایی که با شعارهای فریبندهای مثل «گمراه شونده» یا «باج بگیر» میوزند و هر صدای مستقلی را که بخواهد از صنعت بیمه دفاع کند، در همان دم به خیال خود میخواهند خاموش کنند.
در اتاق بحرانِ این سلطانهای مدرن، بحران فقط یک اسم است؛
در واقع، کارخانهی تولید سکوت است.
جایی که هر صدای بلند، هر نقد دلسوزانه و هر هشدار حرفهای، با برچسب «مزاحم»، «نامطلوب» یا «غیرهمسو» به حاشیه رانده میشود.
جعفریِ آن دوران، سبزی محبوب سلطان بود.
جعفریِ امروز اما علاقهاش نه به سبزی، که به سبزینه حسابهای دیگران است؛
همان سبزینهای که وقتی بویش بلند میشود، ناگهان بادهای موسمی فعال میشوند.
سلطانهای تازهکار شمشیرهای اداریشان را تیز میکنند و صنعت بیمه باید هزینه اشتهای بیپایان آنها را بپردازد.
در این میان، شرکتهای بیمه، مثل شهرهای مرزی دوران غزنوی، یا باید باج بدهند،
یا باید خاموش شوند، یا در انتظار حمله بعدی بمانند.
تاریخ تکرار میشود، اما نه به شکل تراژدی یا کمدی؛
اینبار به شکل گزارش عملکرد.



